اول خواستم به طور خصوصي ، پاسخ کامنتهاي پست قبلي رو بدم ، ديدم نميشه!همه يه چيزي نوشتن که من بايد جوابشون رو بدم.يه مقدمه بگم:
دو هفته پيش که اين خانواده واحد روبرويي ، داشتن اسباب کشي مي کردن ، بچه هاشون ، پانته آ(سه ساله)و سارا(هشت ماهه)رو مي آوردن خونه ما.دو سه روز اول ، همه لذت مي برديم به خصوص از سارا که خدااااااااااااااااااست!از بسسسسسسسسسسسسسسسسسسس که نازه!
ولي بعدش من ديدم نه بابااااا!اينا هر روز ميان خونه ما.من و بابا بايد براي پاني مدام نقاشي مي کشيديم يا با سارا ور مي رفتيم ، چون حاضر نبود روي زمين بشينه.بعد کم کم پاي "بقيه بچه هاي آپارتمان"!!!به خونمون باز شد
.مجبور بوديم به همه سرويس دهي کنيم.فيلم بذاريم.جواب سوالاتشون رو بديم.غذاي مورد علاقه شون رو تهيه کنيم.از ساعت خوابمون بزنيم و از اونها نگهداري کنيم.
يک روز ديدم اصلا با اين وضع به درسهام نمي رسم.با مامان و بابام دعوا کردم که يعني چي!؟ مگه مهد کودک باز کردين؟ بعدشم اداي اون بچه ها رو در آوردم و گفتم:"عمو حسن!خاله فرزانه!بياين منو نگه دارين ، مامان و بابام کار دارن!"
مسخره ترين قسمتش اينجا بود که اين "سارا"خانم ، خونه هيچکدوم از همسايه ها نمي رفت.فقط وقتي مامان و باباي من رو مي ديد ، بدون دعوت ، خودش رو از بغل مامانش ، پرت مي کرد توي بغل اونها!تنها دليلش هم اينه که عمو!!!و خاله!!!با بچه ها خيلي ور ميرن و بازي هاي مختلف مي کنن و براي سوالات بي پايان بچه ها ، حوصله به خرج ميدن.
حالا با اين مقدمه بريم سر اصل مطلب:
يک کم به نحوه تربيت شدن خودتون نگاه کنيد..به جرات!!نمي تونيد بگيد که مامان و باباي شما ، بدون خطا ، عمل کرده اند..من يادم نمياد که والدينم ، من رو به باد کتک گرفته باشن..يا توي انباري يا توي اتاق تاريک ، حبس کرده باشن..يا غذا خوردن رو ممنوع کرده باشن..يا هيچ وقت کسي بهم نگفته "مممممممرررگ!"يا "بگو غلط کردم"
..يا خيلي چيزهاي وحشتناک ديگه..ولي خب!توي دهنم فلفل ريختن!
مي خواستم بگم ما همسايه هاي تحصيلکرده اي داريم ولي هر کدوم ، به نحو عجيب و غريبي که بالا هم چند موردش رو نام بردم ، بچه شون رو تاديب مي کنند که حسابي مامان و باباي من رو ناراحت مي کنه..به مامان گفتم تو که اينقدر ناراحت اين بچه ها ميشي ، چطور دلت اومد ، فلفل بريزي توي دهن من؟..مي دونم خيلي از يادآوري اين موضوع ناراحت ميشه..هيچي به روي خودش نمياره..ولي همونطور هم که قبلا نوشتم فقط همون يک دفعه بود!(فکر کنم عذاب وجدان گرفت).
توي اون نوشته نخواسته بودم از مامانم ، حمايت کنم.بلعکس سعي کردم بگم مامانم دو تا کار اشتباه رو روي من اعمال کرد..آخه يک بچه کوچول موچولو ، توي دنيا ، جز ماماني و بابايي خودش ، مگه کي رو داره که اون ها هم موقع دعوا کردن بگن ديگه دوستت نداريم و ته دل بچه رو خالي کنند و اونو وحشت زده!؟
مامان من هم مثل تمام مادرهاي ديگه ، کم کم ، تجربه هاي زيادي بدست آورد.هميشه اينو بهش ميگم که تو موقع احسان(که از من و علي کوچکتره)، اينقدر ، باتجربه شده بودي که الان احسان جونت ، از همه ما ، متعادل تر و معقول تره..الان دنيا ، خيلي عوض شده..ديگه همه ، حداقل يک کتاب تربيت بچه مي خونند..خودم اجازه نخواهم داد نسل بعد از من ، تحت اعمال چنين روشهايي بزرگ بشه...همونطور که شما هم نخواهيد گذاشت.
واحد روبرويي ما يکي از ورزشکارهاي معروفه که مدتي توي تيم ملي بوده و بعدش مربي ميشه و عيد امسال هم ، به دليل نارضايتي که از شرايط کاريش داشته از اونجا ، بيرون مياد و در حال حاضر هم تدريس خصوصي و کار توي باشگاههاي بالاي شهر تهران رو داره.رشته اش رزميه و شايد اصلا اسم رشته اش رو هم نشنيده باشيد.جودو و کاراته و...نيست.حالا اگه تونستيد حدس بزنيد.آساره و مريم هم اگه خبر دارن ، چيزي نگن لطفا.
شمالي هستن و دقيقا خصوصيات مردم اونجا رو دارن.از بد شانسي ما ، بعد 3 سال که ديگه حسابي به هم عادت کرده بوديم ، به تهران ، اسباب کشي کردن.خانم ايشون ، جور خاصي بچه اش رو دعوا مي کنه.عصباني ميشه ، بلند ميگه :بچه ددددددددددددددزدد !بيا پاني(پانته آ)رو ببرش.اونم زودي ، هر کاري که مامانش ميگه ، انجام ميده که يه وقت بچه دزد نياد.
کلمات خاصي رو براي تاديب بچه اش بکار مي بره که لزومي نداره اينجا بنويسم.فقط خواستم بگم که ياد دوران بچگي خودم افتادم.مامانم خيلي دعوام مي کرد.مامان من روشهاي خاصي داشت..دو تا کارش رو يادم نميره که روي من بدجوري اثر گذاشت:قانون اين بود که هر کسي حرف زشت بزنه ، توي دهنش ، يک قاشق مرباخوري پودر فلفل قرمز ريخته خواهد شد!مامان هيچوقت تهديدش رو عملي نکرد جز يکبار اونم در مورد من.
نمي دونم چي گفتم که منو برد آشپزخونه و قاشق فلفل رو ريخت توي دهنم و نگذاشت از جام تکون بخورم و دهنم هم بايد بسته مي بود.بعد 30 ثانيه که حسابي آتيش گرفته بودم ، اجازه داد برم و دهنم رو بشورم..هيچ وقت يادم نمي ره...
نمي دونم به خاطر اون رفتار مامان بود يا چيز ديگه ، که من الان اصلا نمي تونم لغت ناجوري رو تلفظ کنم.از لغات ناجور عادي گرفته تا فحش و بد و بيراه(منظورم بد و بيراه هاي ناجوره).گاهي که خونه مامان بزرگم با فرشته(خاله کوچيکم)و نازنين(دختر دايي ام)مي شينيم به صحبتهاي دخترونه و خصوصي ، اونا ميگن:خب!حالا براي اينکه سارا رو اذيت کنيم و خجالت زده ، چند تا حرف و جک ناجور بگيم و لغت هايي که من اصلا تلفظ نمي کنم رو ميگن تا منم دهنم باز بمونه از روي اونها!
نمي خوام بگم که خيلي با تربيتم!!مي خوام بگم که نمي تونم مثلا جک تعريف کنم..نمي تونم راحت بعضي چيزا رو توضيح بدم ، چون لغتش برام ممنوعه شده..خيلي خجالت مي کشم.
احسان هر وقت مامان و بابا نيستن ، مياد توي اتاق من و ميشينه هر چي لغت بلده ، ميگه.منم به روي خودم نميارم و مثلا خودم رو با مطالعه کتاب مشغول مي کنم و اونم ميگه ديگه از حرفهاي من عصباني نميشي چرا؟منم ميگم براي اينکه معني لغتهايي که ميگي رو نمي دونم..اونم قاه قاه مي خنده که پس منم ادامه ميدم..آخرش کار به جايي ميکشه که بايد با هل دادن و زور ، هيکل گنده اش رو بندازم بيرون که صداشو نشنوم.ميگم اين حرفها رو از کجا ياد گرفتي که جلوي يه خانم محترم(خودمو اشاره مي کنم)به راحتي بيان مي کني؟..مي خنده:خانم محترم!توي دوران ابتدايي ، در مدرسه ، يادم دادن.
دارم کمي تلاش مي کنم ظرفيتم بره بالا و بي ادب بشم!
کار ديگه مامان موقع تاديب من:مي گفت برو نمي خوام ببينمت.من ديگه مامان تو نيستم و دوستت ندارم...هر چي گريه مي کردم که منو ببخش..ديگه تکرار نميشه ، توي چشمم نگاه نمي کرد و مي گفت من دختري به اسم سارا ندارم..منم هي با گريه مي گفتم:چرا داري!!!اونم مي گفت:نه ندارم!!!
مامانم رو خيلي دوست دارم هاااااااااااااااااا.
ولي خب توي فاميلمون مامان من خيلي معروفه.همه آقايون ازش حساب مي برن.يه فاميله و يه فرزانه خانم!يکي از همسايه ها ، اومده بود خونه ما و به مامانم مي گفت:هر وقت حرف از تربيت بچه ميشه ، شوهرم ميگه کاش بتونيم بچه هامون رو مثل خانم و آقاي ص(مامان و باباي من)بزرگ کنيم.اينقدر خانم!اينقدر آقا!تحصيلکرده و با ادب ، سر به زير و با شخصيت..خلاصه کلي تعريف کرد.من با خودم گفتم يعني "برون راند"خانواده من تا اين حد جذابه؟
حالا خوبه مردم نمي دونن همين مامان من ، چطوري منو با ادب کرده!!!
اگر ما مى توانیم اعجاز چندگانه، گیج کننده، شادى آفرین، دل شکن، روح انگیز و زیروروکننده عشق را داشته باشیم، چرا دیگران نتوانند؟ می خوام از موجود زیبا و دوست داشتنی ای بنویسم که همیشه برای من، سلطان حیوانات بوده و هست.
نهنگ هاى قاتل زودرس زاده مى شن. بلافاصله پس از تولد با قدرت شنا مى کنند، در واقع به معنى حقیقى کلمه در آب فرو مى روند یا غوطه ور مى شن. به عنوان نوزاد یا کودکان کم سن و سال بیش از اندازه کنجکاوند. تنها با افزایش سنه که احتیاط، جاى کنجکاوى رو مى گیره.
نهنگ های قاتل بزرگسال همیشه محافظه کارند، اونا به جاى اینکه شتابزده به هر چیز ناشناخته یا جدیدى نزدیک شوند، ترجیح میدن ازش اجتناب کنند. اما جوان ترها تا اونجا که مادران و خواهراشون اجازه مى دن، تسلیم کنجکاویشون میشن. دیدن بچه های اونها وقتى روى آب میان، سخت تره. چون هم کوچکترند و هم نفس کشیدن هاشون سریع و نامحسوسه. در تمام مدتى که بچه نهنگ ورجه وورجه و شیطنت مى کنه، مادر مثل یک روح نامرئى مراقبشه. او کودکش رو از آن خطر بالقوه، فراری نمیده و کنجکاوى بچه را تحمل می کنه اما در فاصله مطمئنى می ایسته. نهنگ مادر نسبت به کنجکاوى کودکش نسبتاً صبور به نظر مى رسه. به روح پرنشاط و بازیگوش کودکش میدون میده و بر محافظه کارى طبیعى اش غلبه میکنه تا به او اندکى آزادى عمل بیشترى بده. مادر هوشیار و گوش به زنگ مراقب هر لحظه کودک خودش هست. عشق والدینى در عالى ترین شکل خود زمانى به نمایش درمیاد که به کودک اجازه اشتباه داده بشه و بعد والدین با بودن در محل سر و سامانى به وضعش بدهند و مراقبش باشند. مراقبت بیش از اندازه الزاماً مفید نیست. نهنگ هاى مادر این حقیقت رو به درستى دریافته اند.
